من سنگی صبور چون کوه یخ در برف و بوران
شمشیر غم برنده تر از عشق سوزان
بی کس ... اسیر هوس عشق تو ماندم
باطل تو را همدم و همدل شمردم
معشوق سیاهی باش
در جهل و تباهی باش
در خلوت شب هایت
محکوم به جدایی باش
بیهوده نزن فریاد
شب با تو شده همزاد
من با تو ندارم خو
دیگر نکن از من یاد
د ی گ ر ن ک ن ا ز م ن ی ا د
نظرات ()
برای سالها می نویسم.
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شود.
افسوس که قصه مادربزرگ راست بود.
همیشه یکی بود ... یکی نبود.
.
.
.
درد را از هر طرف نوشتم درد بود!
نظرات ()
نمی خواهم از نرده های مجد بالا بروم
می خواهم در هاویه تو سقوط کنم،
تا ستارگان را از نزدیک کشف کنم.
نظرات ()
می نویسم: شب...
و خورشید در تمام واژه هایم غروب می کند!
نظرات ()امشب هوای دلم طوفانی است.
باغی هستم رو به ویرانی و مرغی رو به بی جانی.
بی حضورتو،
.
.
.
آسمانی هستم که تا همیشه بارانیست!
نظرات ()
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ مهر، مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر، غرق بی تابی شد
.
.
.
فتانه عزیزم
تولدت مبارک!
نظرات ()زیباترین زخم زندگانی من که حاصل یک عمر با شقایق های داغدیده زیستن
در محاصره ی منی و من یک عمر پروانه بودن خود را مثل دسته گلی در ایوان
تماشای تو سوزاندم و زیباترین کلمات دوشیزگان من، هنر تلفظ عاشقانه
نام توست و با نگاه دوباره ات، آه من در آیینه ی سیاه چشم تو...
تبدیل به آهنگی نیلوفری می شود و
مویرگ هایم با هم ترانه ی نگاه تو را می خوانند.
امیر رویا های هزار و یک شب من که نخستین دوشیزه ی شعر مرا به کنیزی زیبایی
گرفتی و قلم را غلام توصیف تماشای خود کردی!
عشق معصوم من که ابروانت یکتاز میدان های عظیم تجلی است.
نبض احساسم را بگیر ... موسیقی کلام توست!
من به لحن تو لال می شوم وقتی زیباییت را تصور می کنم.
من تو را علیرغم یاس فلسفی فراق و علیرغم اطمینان به سیم های قطع شده ی
تنبور وصل و در مایوسانه ترین شکل ممکن و در سرخترین لحظات عاشقانه ی خود
می پرستم.
تو را می پرستم زیرا دست نیافتنی بودی مثل خداوند.
تو را می پرستم به خاطر لبانت که خون شهیدان را به جوش می آورد.
تو را می پرستم به خاطر آغوشت که امن ترین بازوان آرامش است،
چشمان جاودانه ای که پایان همه ی جاده های جهان است.
تویی که کبریای تکلمت، شمشیر خونین تغافل می کشد و مست از شراب
گلسرخ، صحراهای جهان را پر از گردبادهای لیلی بر انداز مجنون خیز
به جا می گذارد...
و تو ای بهار باغ من...
ای برانگیزاننده ی پیامبران تبسم در گیرنده ی دلهای عارفان،
بی آنکه بر من بگذری هم چنان بر بلندترین هرم فرعون تخیل ایستاده ای!
نظرات ()