من سنگی صبور چون کوه یخ در برف و بوران
شمشیر غم برنده تر از عشق سوزان
بی کس ... اسیر هوس عشق تو ماندم
باطل تو را همدم و همدل شمردم
معشوق سیاهی باش
در جهل و تباهی باش
در خلوت شب هایت
محکوم به جدایی باش
بیهوده نزن فریاد
شب با تو شده همزاد
من با تو ندارم خو
دیگر نکن از من یاد
د ی گ ر ن ک ن ا ز م ن ی ا د
نظرات ()
برای سالها می نویسم.
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شود.
افسوس که قصه مادربزرگ راست بود.
همیشه یکی بود ... یکی نبود.
.
.
.
درد را از هر طرف نوشتم درد بود!
نظرات ()