برای سالها می نویسم.

سالها بعد که چشمان تو عاشق می شود.

افسوس که قصه مادربزرگ راست بود.

همیشه یکی بود ... یکی نبود.

.

.

.

درد را از هر طرف نوشتم درد بود!

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
birooh

بی هیچ دلیل خاصی تو که از پشت نقاب حرف میزنی..! آپ کردی خبرم کن نوشته هات رو دوست دارم

سرو نازشیراز

در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام / رها نکن دل مرا بیا که دل شکسته ام . ....ممنونممممممممممم[ماچ][گل]

سوشیانت

سلام ملکه قصه ها راستند همیشه مخصوصا اگر مادربزرگی روایتشان کند .

بارون

آره... همیشه باید یه پای بساط لنگ باشه... یکی هست... یکی نیست... . عالی بود عزیزدلم[ماچ][گل]

خاموش

تو خوبی؟!!

خاموش

ملکه بیا بعد مدتها خنده رو لبهای منم اومد..[گل]

طومار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ خدا شهریارو رحمت کنه