عشق مرد بیهوده

پرستویی را دیدم،

که داستان عشق را با زمستان می زیست.

شاهزاده خانمی را دیدم،

که قورباغه ای را می بوسید و خود به قورباغه بدل می شد.

جغدی را دیدم،که مردم را به فال بد می گرفت،و پیپ خود را می کشید.

من زرافه هایی را دیدم که تانگو می رقصیدند.

من خوک آبی را دیدم،که روی پوستینش،پوست انسان بر تن داشت.

اسبی را دیدم،که در مسابقه،بر مردی بر نشسته بود.

من بوزینه ای را دیدم که سیاحی را به رقص واداشته بود.

ببرهایی را دیدم،که در باغ وحش بر شاخه هایشان آویخته بودند.

من گنجشکی را دیدم که در پرواز بود و قفسش را بر منقار داشت.

حلزونی را دیدم، که از صدفش بیرون آمده بود،

 و در زیر نور آفتاب گردش می کرد.

من ماهیانی را دیدم که با ماسک اکسیژن،در قهوه خانه نشسته بودند.

پنگوئن هایی را دیدم که لباس رسمی شب بر تن داشتند.

و سنجابی را دیدم که از گرما به تنگ آمده بود

و خودش را با بادبزن باد می زد...

آیا همه این چیزها را شگفت یافتی؟

آیا این ها شگفت تر از این است

که مردی بیهوده را چون تو دوست بدارم؟!

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تیشتریا

به سوال آخر متنت جواب دادم. گفتم جواب نه می باشد! جون نی نی قرص خوردم شل شدم،‌ بیرون نتونستم برم، خوابمم نبرد... اون چند نخ دیروز کار خودشو کرد رفتم به ف××! آخر بنویسی از آخر شروع می کنیم. قانونشه، از جی جی بپرس[نیشخند]

قطار اسپانیایی

چه خبره این‌جا...؟!! :)) شما دوتا این‌جا رو هم به گند کشیدید؟!!! :x

زن

این همه رو حالا کجا دیده بودی

قطره

مهم اینه که از همین کار بیهوده لذت ببری

تیشتریا

اپیزود نه رو آره. یکی جلویین از من شما[چشمک] من نیستم حال می کنین می برینا نــــــــــــــــــه؟ [نیشخند] . راستی فهمیدی غلام شیشلول بند فوت کرد؟ [ناراحت]

اقلیما

[نیشخند] بدبختو شهید کردی. رسما قهوه ای شد این عشق بدبختت

آزاده

متنو خودت نوشتی؟ جالبه مرسی که به وبلاگ من امدی من میشناسمت؟

آزاده

لینکت کردم دوست داشتی لینکم کن