نامه ای از دو چشم عریان

در چشمانت گستره ای برای مرگ و عشق است...

پس آیا در دشت هایت به زنی سرگشته چون من رخصت می دهی،

که در پشت سرش درهای پلک هایت را ببندد تا اندکی با مرگش خلوت کند؟

تمامی چیزهایی که دوست می دارم از آن من نیست...

دریا از آن من نیست،

او مرا چونان صدفی کوچک در آغوش می گیرد، نوازشم میکند،

آنگاه به ساحل ها پرتابم می کند تا خورشید تکه تکه ام کند...

پاییز از آن من نیست،

برگ های رنگارنگش را چونان پروانه در پیرامونم به رقص در می آورد تا با خاک

ازدواج کند در حالی که خواهش های من همچون غباری روشن

پیرامونش  پراکنده اند.

عشقت از آن من نیست،

شیهه ات رهگذری است در غارهای من...

تنها زخمم از آن من است:

خیابانی که مرا به سوی مرگ زیبایم

با وبای خاطره سوق می دهد...

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاموش

پاشو مهمان عزيز.. توي فنجان دلم..چايي داغ بريز[لبخند] قشنگ مينويسي.. به من سر بزن خوشحال ميشم[خجالت]

دل

باسلام وبلاگ زيبايي داري با مطلب عشق ... منتظر شما هستم[گل]

birooh

بی هیچ دلیل خاصی خاص بود و زیبا

علی اکبر لطفی

جالب بود خواندم و لذت بردم شما را به خواندن سه رباعی دعوت می کنم در پناه حق

خاموش

از دم حياط خانه ات.. تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا حياط خلوت خانه خدا.. چند سال نوري است؟.. من لينكت كنم يا دوس نداري؟[لبخند][خجالت]

آزاده

تو ادامه مطلب عکس ها رو گذاشتم