حضور

 

سپرده ام دلم را به سودایت در هجوم رنگ ها و انبوه سایه ها.

اکنون تنها نگاه توست که مرا به تماشای تصویر جهان فرا می خواند.

آب در چشمه سار چهره ات شانه می زند بر زلف و بی حضور نامت،

خورشید خاکستر می شود.

 انگشت بر هر چه بگذاری، بوی جان می گیرد!

 

/ 10 نظر / 9 بازدید
birooh

بی هیچ دلیل خاصی عجیبه امروز رمز دار ننوشتی... در هجوم رنگ ها . انبوه سایه ها....زیبا و خاص بود خوبه ادم یه پنجره داشته باشه واسه دیدن اطراف در کل از همچین نوشته های خوشم میاد نوشتی سه سوته خبر کن بیام بخونمت...اخه عاشق دمکراسی نوشته هاتم

اقلیما

[لبخند] با یه مطلب از سوشیانت به روزیم

بهاره د

سلام زیبا بود بازم مثل همیشه و پر محتوا راستی اون کناری عکس خودته ؟ اگه خودتی که خیلی باحالی خانومی ...موفق باش [گل][لبخند]

مجید اشتری

سلام ممنون که سر زدید بازم منتظر شما هستم میگیره اگه کیسه مناسب گیرش بیاد[چشمک][چشمک]

علی رحیمی محلاتی

سلام از اینکه به من سر زدید و پیغام گذاشتید متشکرم. از مطالب زیبای وبتون لذت بردم.

...

سلام. زیباست ولی.. اما واقعا" آن همه ( ت ) قرمز رنگ ارزش فکر کردن دارند؟ قدر تنهایی تان را بیشتر بدانید خانم! سعی کنید تمام فیلم های کیشلوفسکی را ببینید تا موهبت تنهایی را بیشتر درک کنید. سربلند و موفق باشید