عشقی دیگر

عشق تو را اختراع کردم تا در زیر باران بدون چتر نباشم.

پیام های دروغین از عشق تو برای خودم فرستادم!

عشق تو را اختراع کردم، چونان کسی که در تاریکی، تنها، می خواند تا نترسد.

هنگامی که عشق می ورزیم، دل، خانه ی اشباح می شود و خاطره،

با عطر و اشک و بوی سیب، استحمام می کند.

هنگامی که عاشق می شویم

انتظار، بر پیشخوان قهوه خانه پارس می کند.

در خیابان، کجاوه های گذشته از برابر ما می گذرند و ما بر آنها

باران یاسمن می باریم

و از یاد می بریم:

فریاد فروشندگان دوره گرد را با میکروفن هاشان و آژیر آمبولانس ها و

بوق عروسی ها را...

من مردگان را هرگز در غار درونم ردیف نمی کنم با مدال های کامل شان

من هرگز آنان را چون ارتشی توصیف نمی کنم که در خندق انبوه جان باختند،

و هرگز نمی نشینم تا با دست سایه ها بنویسم

"بلکه دوستت خواهم داشت، و در اختراع این عشق سستی نخواهم کرد!"

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاموش

سلام عزيزي.. خوبي؟. هي.. از دست اين روزگار.. . . ببين تو كتاباي ماركز زياد ميخوني؟. به نظرم خيلي شبيه گابريل گارسيا ماركز مينويسي..شعرت يه فضاي سورئال داره..خوشم مياد قشنگ مينويسي[گل]

خاموش

جون من دختر اين عكسا كه اينجا ميزاري خودتي؟[سوال]

خاموش

بيا من آپم..

اقلیما

این روزا بی حوصله ام و زیاد به وبلاگا سر نمیزنم ولی هر بار میام بهت سر میزنم میبینم به روزی. و خوندن مطالبتم همیشه خوب و دلنشینه. برقرار باشی

زن

جدا که همه ادمها عشق طرف رو اختراع میکنند